پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد . من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي. دوستدار تو پدر".* *طولي نكشيد كه پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد :
"پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام".*
*ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آي و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند؟*
*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".
*نكته:*
در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي خواهيم يافت و يا راهي خواهيم ساخت.
پيرمردي تنها در يكي از روستاهاي آمريكا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود كه مي توانست به او كمك كند كه او هم در زندان بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۷ ساعت 21:41 توسط 4Fun
|
حسین پناهی(خدا بیامرزش)
مرحوم حسین پناهی
هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و این جمله را
بنده خودم هم شنیدم وشاید بعضی از اشخاص فكر میكردند وی عقل درستی ندارد
اینك به بعضی از حرفهای او در ادامه توجه بفرمایید.
|
|

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۷ ساعت 9:34 توسط امیر
|