حتما مي پرسين چرا خوشحالم كه اومدم شهر غريب؟ جريان داره. آخه اين روزاي آخر ديگه خود نيشابور مي خواست منو با نشونه هاي خودش بندازه بيرون!!! بماند.
به هر حال. من قرار بود ديروز برسم اينجا. ولي خودم حسشو نداشتم. بليت هم گرفته بودم ولي رفتم پس دادم كه يك روز ديگه هم بمونم. ديروز عصر رفتم مشهد. اول رفتم خيابون گردي كه چقد هم شلوغ بود. كه يادم اومد فرداش ولنتاين!
اخر سرم رفتم ساعت ۱۰ شب سوار اتوبوس شدم اومدم اينجا كه در خدمت شما باشم!!
صبح ۵.۵ رسيدم اينجا به شدت سرد بود. از اتوبوس كه پياده شدم سريع تاكسي گرفتم اومدم خوابگاه كه به حساب خودم الان حسابي بايد گرم باشه. رسيدم فهميدم امشب موتور خونه خاموش شده و بچه ها در حال انجماد در اتاقا بودند!! رفتم اتاق چند از دوستاي ترم بالايي. بنده خدا ها كل اتاق با يه بخاري برقي كوچولو گرم مي كردند و اوناهم در حال انجماد بودند!! رفتم يه ساعتي چرت زدم تو اتاقشون.
كلاس صبح ساعت ۸ تشكيل نشد آخه روزه اول شروع ترمه. ولي كلاس ساعت ۱۰ كه تفسير داشتم تشكيل شد.
الانم بعد همون كلاس اومدم سايت دارم چرت و پرت مي نويسم!!
فعلا باي